nunvalghalam.ir
  • درباره ما
  • ارتباط با ما
نذر فرهنگی

آن سوی جنگ در «من زنده ام»

پنجشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۵۳ ب.ظ


معصومه آباد  -دختر توجیبی بابا - نویسنده کتاب به بیان خاطرات دوران اسارت خود در عراق پرداخته و از 40 ماه اسیری خود و 3 همراه زن دیگرش در زندان های بعثی می گوید... از روزها و شب هایی که تحملش از توان نوع بشر بیرون است و حال آن که 4 دختر باید سخت ترین شکنجه ها را تحمل کنند و برای گرفتن حق خویش دست به اعتصاب غذا بزنند. ساعت ها را با موش ها و سوسک های سلول های انفرادی سر کنند تا سر تسلیم جلوی متجاوزان بعثی خم نکنند و آیا این همه صبوری و شکیبایی جز با توشه عشق به خدا، امکان پذیر است؟


به راستی وقتی خواندن خاطرات آباد، نشان می دهد که دیدن چنین شکنجه ها و سختی هایی بیرون از توان آدمی است، بودن در میان آن کارزار و تحمل آن ها، روی دیگری از جلوه انسانیت را به نمایش می گذارد که همانا «عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد».


تاکنون درباره این کتاب و نویسنده آن، گفت وگوها و تحلیل هایی نوشته شده است اما آن چه نگارنده در اینجا آورده، قولی است که به خود و دوستان همرزم شهیدش داده که باید درباره این گونه رویدادها نوشت تا همگان بدانند که آن چه سبب شده تا ایران و ایرانی سربلند و سرافراز بایستد و از شرف، شرافت، ایمان،  خاک و وطن خود به تمامیت دفاع کند و آن را پاس دارد،  ایستادگی و فداکاری رزمندگان، شهدا، جانبازان و اسیران و آزادگانی است که در دوران اسارت خویش، ذره ای از عشق و ایمان خود به خدا و میهن خویش کوتاه نیامدند و آن را با ذره ای آسایش، عوض نکردند.


معصومه، دختر توجیبی بابا، زاده شهر آبادان به سال 1341 است. او در تابستان 1359 در یتیمخانه شهرش به سرپرستی سیدصفر صالحی، مشغول به کار می شود و 3 روز پس از شروع جنگ به ستاد هماهنگی و پشتیبانی جبهه و جنگ مستقر در مسجد مهدی موعود(عج) می رود. برادرش سلمان با بودنش به شدت مخالف است اما وقتی حریفش نمی شود از او می خواهد گاهی که به خانه سر می زند با نوشته ای او و پدرش را از سلامتی اش با خبر کند. از این پس قرار بر این می شود که معصومه هر زمان که به خانه سر می زند روی تکه ای کاغذ بنویسد «من زنده ام» و آن را در جایی از خانه قرار دهد که برادرش سلمان و پدرش با دیدن آن ببیند که او حالش خوب است.

به راستی وقتی خواندن خاطرات آباد، نشان می دهد که دیدن چنین شکنجه ها و سختی هایی بیرون از توان آدمی است، بودن در میان آن کارزار و تحمل آن ها، روی دیگری از جلوه انسانیت را به نمایش می گذارد که همانا «عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد».


او در روز بیست و یکم از جنگ تحمیلی به همراه مسوولان همان یتمخانه تصمیم می گیرند که 120 بچه پرورشگاه را از آبادان دور کنند و به شیراز ببرند. این کار به سختی انجام می شود اما در راه بازگشت با اتوبوس، راننده آن ها را در جاده نرسیده به آبادان پیاده می کند و برمی گردد و او به همراه چند نفر دیگر از جمله شمسی بهرامی در طول مسیر سوار یکی از ماشین های عبوری می شوند و در فاصله 12 کیلومتر مانده به آبادان در روز چهارشنبه 23 مهر 1359 در میانه جاده اهواز - آبادان به اسارت نیروهای عراقی درمی آید. عراقی ها این 2 دختر 17 و 21 ساله را بنات الخمینی و ژنرال می نامیدند. در ادامه انتقال این دو به زندان تنومه، فاطمه ناهیدی هم به آن ها می پیوندد. در روز 26 مهر دختر دیگری به نام حلیمه آزموده به جمع آن ها اضافه می شود و این 4 نفر در کنار هم دوران اسارت 40 ماهه را پشت سر می گذارند.


آن ها را در ادامه به زندان الرشید بغداد(بدترین زندان امنیتی عراق) و سپس اردوگاه موصل و عنبر می برند و تا پایان دوران اسارت، آن جا نگه می دارند. اینان در دوره اسارت در زندان الرشید برای اینکه بتوانند از سوی صلیب سرخ، شماره اسارت بگیرند و خبر زنده بودنشان را به هر طریق ممکن به خانواده هایشان در ایران برسانند، تصمیم می گیرند با اعتصاب غذا به مفقودیت خود از سوی نیروهای عراقی که از زمان اسارتشان، آن ها را بی ثبت نام و نشان در بند کرده اند، پایان دهند. این اعتصاب غذا نزدیک به 20 روز طول می کشد و آن ها که به اسکلت های متحرکی تبدیل شده بودند حاضر نمی شوند از تصمیم خود پایین بیایند تا اینکه افسران عالی رتبه استخبارات عراق به خواسته آن ها تن داده و به 6 نفر از نیروهای صلیب سرخ اجازه می دهند آن ها را ببیند. در پی این دیدار، نام این 4 شیر زن ایرانی به عنوان اسیر جنگی به ثبت می رسد و به هر کدام شماره اسارت می دهند و معصومه آباد می شود اسیر جنگی شماره 3358.

معصومه تنها چیزی که از اردوگاه عراق همراهش به ایران می آورد، بقچه ای است که در آن نامه ها و عکس هایش را نگه می داشته است. او و 3 همراه دیگرش در روز 12 بهمن 1362 پس از 40 ماه اسیری وارد فرودگاه مهرآباد تهران می ِشوند. هوا ابری است و دانه های سفید برف نرم نرمک بر سرشان می بارد. آزادی تان مبارک.


سپس به هر یک از آن ها یک برگ آبی  - نامه فوری  - می دهند که می توانند روی آن 2 کلمه برای خانواده هایشان در ایران نامه بنویسند و این نامه ظرف 24 ساعت به خانواده شان تحویل می شود. معصومه آباد پس از 19 ماه اسارت و بی خبری روی برگه  آبی می نویسد: « من زنده ام ... بیمارستان الرشید بغداد. معصومه آباد 23/2/1361». این نامه به همراه عکسی از او برای خانواده اش ارسال می شود و خانواده او  - پدر و مادر، 2 خواهر و 8 برادرش - از این زمان اطمینان پیدا می کنند که او زنده است و در این میان شاید آن که بیش از همه به انتظار شنیدن خبر زنده بودن معصومه، روزها وشب ها را سپری کرده، هم اوست که در پیش از اسارت، به او دل می بندد و پس از اطمینان از زنده بودنش برایش نامه می نویسد. این عاشق منتظر کسی نیست جز سیدصفر صالحی که پس از 10 سال به وصالش می رسد و در تاریخ 29 مهر 1368 با معصومه آباد عروسی می کند و حاصل این ازدواج، 3 دختر است. 

دوران اسارت طاقت فرسای 4 بانوی دلیر ایرانی که هیچ شب و روزش بدون سختی بر آن ها نگذشت با تحمل درد سیلی ها و همه توهین ها در بهمن ماه 1362 به پایان رسید. در این زمان عراق تصمیم می گیرد تعدادی از اسرای سالمند، مجروح و بیمار را به همراه این 4 زن آزاد کند. بنابراین آن ها را از عراق خارج و به فرودگاه آنکارا می آورد و در آن جا تحویل نیروهای ایران می دهد.

 


معصومه تنها چیزی که از اردوگاه عراق همراهش به ایران می آورد، بقچه ای است که در آن نامه ها و عکس هایش را نگه می داشته است. او و 3 همراه دیگرش در روز 12 بهمن 1362 پس از 40 ماه اسیری وارد فرودگاه مهرآباد تهران می شوند. هوا ابری است و دانه های سفید برف نرم نرمک بر سرشان می بارد. آزادی تان مبارک.

آباد در صفحه پایانی کتاب من زنده ام می نویسد: «همان قدر که در آغاز اسارت غافلگیر شده بودم که چگونه در خاک میهنم، در شهر خودم، جلو چشم همه برادرانم نیروهای بعثی از زیر لوله های نفت مثل قارچ سر بلند کردند و مرا به اسارت بردند، آزادی هم مثل یک فرود اضطراری سخت مرا غافلگیر کرده بود. یکباره نیروهای بعثی از دور و برم محو شده بودند. همه جا لبخند شده بود و همه فارسی حرف می زدند. کسی با قنداق تفنگ به شانه هایم نمی کوبید و اگر سرم را می چرخاندم، هیچ ضربه ای سرم به را جابه جا نمی کرد. همه حرکاتم در اختیار خودم بود. از اینکه توانسته  بودم با رنج 4 ساله  اسارتم یک پر عقاب را بکنم خوشحال بودم و با صدای بلند فریاد زدم: سلام ایران سرافراز من!».